آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

دخترکم صد آفرینی شد

بالاخره به نتیجه رسیدم و واست بسته آموزشی صد آفرین رو سفارش دادم. امشب سفارشت بدستمون رسید و من که از تو بیشتر ذوق زده بودم بازش کردم . یه سری از کلمات و عکساشو باهات کار کردم و یه کمی از سی دی اول رو با هم دیدیم. خوشبختانه توام دوسش داری و ازش استقبال کردی. کلا 200 تا کلمه فارسی و انگلیسی رو آموزش میده و به نظرم مجموعه خوب و کاملیه.  فقط باید وقت بیشتری بذارم و باهم کار کنیم. میدونم که تو همممممممشو یاد میگیری انشالا.
21 دی 1392

روزهای نزدیک تولدته

هم هیجان دارم هم یه کم نگرانم. امیدوارم همه چی خوب پیش بره. منظورم برنامه ریزیامون واسه تولدته. میخوایم یه سری از دوستای خوبمونو دعوت کنیم بعلاوه خانواده های درجه یکمون و یه جشن حسابی بگیریم. کلی کار داریم که فعلا هیچ کدومش رو انجام ندادیم. تولدت رو یه هفته بعد از تاریخ اصلیش برگزار میکنیم( آخه یه مهمون ویژه داریم که فعلا نمیتونم اسمشو بیارم )یعنی 3 بهمن  . فقط دلم میخواد یه شب خاطره انگیز برای تو و مهمونای گلم باشه. ...
21 دی 1392

تو دیگه یه نی نی شیرخوره نیستی

خدایا احساس میکنم تونستم از پس این وظیفه که شاید یه لطف و نعمت آسمانی بود بخوبی بربیام. تو خیلی کمکم کردی تا این دو سال از کودکم نعمت شیر مادر رو دریغ نکنم.   10 دی ماه یعنی 18 روز قبل از روز تولدت    تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت. اقرار میکنم که روز       پراسترسی رو گذروندم، از عکس العملی که نمیدونستم چیه ، و شاید یه مقدار دلسوزی بی مورد ( اما مادرانه ) . از اینکه کم غذا شده بودی و خودت رو شدیدا وابسته به شیر کرده بودی ناراحت بودم و همین باعث شد که چند روز هم زودتر این کارو بکنم. فقط بار اول گریه کردی و برخلاف توقعم خیلی راحت با این موضوع کنار اومدی که من این رو هم معجزه خداوند میدونم.  الان گاهی...
21 دی 1392

نگران

ﺍﻣﺮﻭﺯ با ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻬﺪﯼ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ  ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﻣﺮﮐﺰﮔﻮﺍﺭﺵ   ﺑﺮﺍﯼ اندوسکوپی ﻣﻌﺪﻩ بابایی، ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻨﯿﺮ      ﻫﺴﺘﯽ، ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﺣﺴﯿﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﻭﺳﮑﻮﭘﯽ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ. ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻪ. ﺍﻻﻥ   ﺳﺎﻋﺖ    ﭼﻬﺎﺭ    ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻬﺪﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ. ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﺮﺍﺕ یه ﺧﻮﻧﻪ ﺳﺎﺯﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﯾﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻓﮑﺮﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺑﻨﺎﻡ ﭘﺎﺯﻝ ﻣﻐﻨﺎﻃﯿﺴﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ. ﻫﺮ ﺩﻭﺷﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﺣﺎﻟﻦ. ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ . ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﮐﯽ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘی ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﯾﯽ ﺍﺻﻼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﺘﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﻧﯿﻢ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﺎ ﺧﯿﻠﯿﯿﯿﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ. ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻣﺜﻼ ﺍ...
8 دی 1392

بفرماىىد شام

حالا هى بگىن هنر ندارم, دو تا غداى جدىد درست کردم,  چىز برگر دوبل و. ته چىن مرغ. کلى هنر رىخت و پاش کردم. با عرض معدرت تا لپ تاپ از نماىندگى مرخص نشه نمىتونم عکساشو بدارم.   
8 دی 1392

شب ىلداااا مباااارک

اىن روزا هم منو بابامهدى و هم تو بىشتر در کنار هم هستىم.  خوشحالم که تونستم به خودم و شما اىن احساس آ رامش رو برگردونم ، شاىد تو خونه کاهى اىنقدر سرم شلوغ مىشه که واقعا نمى فهمم کى شب مىشه ولى با اىن حال خىلى کمتر خسته مىشم.  دىشب دومىن سالى بود که شب ىلدا رو با وجود نازنىن دخترم تو خونه مادر بزرگى من و بابا مهدى جشن گرفتىم. وااااااى که چه شب خوبى بود. خىلىى بهمون خوش گدشت. تا ساعت دوازده شب اونجا بودىم.  محمد حسىن ( پسر داىى من و باباىى) واسه همه فال حافظ گرفت. راستى  بىست و هشت روز دىکه تولدته ، فکراى زىادى برى تولد امسالت تو سرمه ولى هنوز با باباىى به نتىجه نرسىدىم. دوست دارم جشن تولدت رو امسال متفاوت از پارسال بگى...
8 دی 1392

رد پا

   خوابيده بودم؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود . يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را ميديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها، شيريني ها، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم. اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، درد ها، بيچارگي ها. با ناراحتي به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري. هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه...
2 دی 1392
1